Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    268
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۴/۰۵/۳۰
    271
  • ۹۶/۰۸/۱۳
    378
  • ۹۵/۰۲/۰۵
    245
  • ۹۵/۰۲/۰۲
    242
  • ۹۵/۰۲/۱۲
    255

606

| جمعه, ۲۳ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ق.ظ

امروز ناهار ماکارونی رو دم گذاشتم. خوردیم و بعدش آمادهه شدم رفتم جلسه کتابخونی. حس شاگرد تنبلی رو داشتم که درسشو نرسیده خوب بخونه. کتابه برام سنگین بود. خوب تفهمیده بودمش. گفتم کاش وقت و کله داشتم یه بار دیگم میخوندمش. اما خب رفتم. گفتم فوقش میگم دوسش نداشتم. اما خب اونجا خیلیا با من هم عقیده بودن و تقریبا اکثریت نتونستهه بودن با کتاب ارتباط برقرار کنن. جلسه خوبی بود. یه کمی بیشتر حرف زدم. هودمو ابراز کردم. اما در کل فهمیدم چقدر دایره لغاتم کوچیکه. حرف زدنم ضعیفه. بحث که عمرا نمیتونم ببکنم. بقیه چه کلمه هایی استفاده میکردن. اما من خب بخوام حرف بزنم لغتای عادی. شاید چون دوستامم از خودم داغون ترن. اما خب همین که کتاب میخونم خوبه. باید سطح صحبت کردنمو بالا ببرم یه کمی. اگع فارغ شدم رفتم شهر خودمون جلسات کتابخونی بازم شرکت میکنم. و... این ترم تو خوابگاه خیلی بی ادب شدیم. هر چی دلمون میخواد و نمیخواد به زبون میاریم. باید در راستای ارتقای ادب و فزهنگم گامهای بزرگتری بردارم 

ورد زبون من اینه که کمتراز یک ماه دیگه دفاع دارم :|

605

| پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۸ ب.ظ

خب، از شنبه هفته پیش ننوشتم. تقریبا دو هفته میشه. خب بیشترش یادم رفته. یادم نیس. ولی خب شنبه ها میرم پیش استاد. اون هفته یادمه بهم سوال نداده بود و سوالای باقیمونده رو حل کرده بودم. فک کنم. حالا من اون هفته فک کنم رفتم یه کمی قدم زدم و پیاده روی کردم احتمالا. آره همون روز اتوبوس اشتباهی سوار شدم! و یک دور شمسی قمری زدم کل این شهر رو و باز با تاکسی برگشتم. یعنی اومدم صرفه جویی کنم و با اتوبوس برم که مجبور شدم دو بار تاکسی عوض کنم! خلاصه رفتم برای جلسه فیلم از کتابفروشیه فیلممو گرفتم و کتاب جلسه بعدی رو هم خریدم و اومدم خوابگاه.شبش نشستم به فیلم دیدن که اصلنم خوشم نیومد از فیلمش!

دوشنبش جلسه دم بچه های ارشد رو داشتم که اومم الحمدلله به خیر و خوشی تموم شد. یکی اومد یه کمی کرم بریزه که من محل ندادم. اون هفته سه شنبه یه سر رفتم پیش استاد و دید باز هولم گفت اصلا استرس نداشته باش و با آرامش بشین مقاله هاتو بخون. خلاصه منم رفتم یه کتاب خاطرات سفیر رو برداشتم تا شب نشستم تمومشو بکوب خوندم!چهارشنبه ش یادم نیس چه کردم. همون سه شنبه استاد رفت با خانوم دکتر صحبت کرد. من ناهارش رفتم رستوران. آها چهارشنبه با دوستم رفتیم یه سر دانشگاه و بعدش رفتیم فیلم دیدیم. دارکوب. خوب بود. پنجشنبه روز دانشجو بود. رفتم جلسه فیلم. اومدنی از سر راهم یه سالاد ماکارونی و یه قارچ سوخاری گرفتم که رستورانهه بهم یه شاخه گل با یه شیرینی داد. اما غذاش به لعنت خدا هم نمی ارزید -_-

جمعه درس خوندم و کارامو کردم. شنبه باید میرفتم پیش استاد اما نبود. منم اومدم خوابگاه. یکشنبه عوضش رفتم پیشش. ظهر دیدم کارمو نکرد. عوضش زنگ زد به خانوم دکتر و قرار شد واسه کارم خودم برم بیمارستان. غروبشم حدود دو ساعت پیشش بودم و کلی بلا ملا سر فایلم آوردیم تا ولیدت کنم. اما کار به جایی نرسید. اومدم خوابگاه. البته رفتم خرید واسه اپیلاسیونم. اومدم خوابگاه و موم گذاشتم. یکی از بچه ها کلی ایش و اوش کرد منم کارامو ناتموم گذاشتم و رفتم حموم. دوشنبه صبح رفتم بیمارستان و بعد از یه دو ساعتی معطلی بلخره ارجاع داده شدم به یه آقای دکتری. ایشونم منو خوابوند رو تخت و شروع کرد به انجام کار رو من. البته دستگاهش نشون نداد و قرار شد شنبه دوباره برم پیششون. حالا جالبه اولش منو دید خودمو معرفی کردم که دانشجوی آقای دکترم. میگه دکتر خودش کو پس؟ گفتم جان مادرت... فقط کم مونده لباسمو جلو دکتر در بیارم. دکتر کلاسه بابا جان. به استادم که گفتم کلی کیف کرد. گفت شنبه بتونم خودمو میرسونم. تو دلم گفتم ایشالا نتونی. والا یه پایان نامه کوفتی منو به چه کارایی که وانداشته :(

,دیگه دوشنبه هم اومدم استاد ظهر بهم زنگ زد که چی شد. منم گفتم. بعدش رفتم دفترمو که روز قبل تو اتاقش جا گذاشته بودم بگیرم.(حالا تو دفترم خاطرات روزمره هم نوشته بودم. امیدوارم نخونده باشه. البته چیز خاصی هم نبود. امادوس ندارم حدیث نفسمو کسی بخونه). دیگه یه خورده هم حرف زدیم و بهش گفتم میخوام برم خونه. گفت شنبه کارتو بکن بعد برو. کلاس حل تمرینم دیگه فک کنم تمومه. 

دیگه اینکه... چهارشنبه صبحم باز یه سر رفتم پیش استاد. کلا تقریبا هر روز میرم پیشش. گفت تا شنبه فصل چاهار رو تموم کن. من چهارشنبه تموم کردم تاحدودی. بردم ببینه و باز راهنماییم کنه. یه کمی هم همه اساتید گرام اذیتم کردم. هم اتاقی استاد که کلی سر به سرم میذاره.مشاورم هم اومده بود میگه ما دوتا با یه داور میشیم سه تا. یعنی نمیتونیم حال تو یه نفرو بگیریم؟ گفتم ای خدااااا

استاد میگفت راجع به آقای مسیول کامپیوتر هم توی خاطراتت بنویس. انگار اون میدونه من خاطراتمو مینویسم. 

فعلا همه با ۱۵ دی به توافق رسیدن. ببینیم ایشالا خدا چی میخواد...