Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    268
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
محبوب ترین مطالب
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۲/۰۵
    245
  • ۹۴/۰۵/۱۵
    267
  • ۹۵/۰۲/۱۲
    255
  • ۹۵/۱۱/۱۹
    310
  • ۹۵/۰۲/۰۲
    242

432

| دوشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۳۳ ب.ظ

شنبه خودمو زدم به موش مردگی و در واقع تماسم با استاد ختم به خیر شد. خوب شد در واقع. بعد از تماسم با استاد ده بدو رفتم سمت آموزشگاه. تا شب. شب خونه ییل بودیم. خانواده اومدن دنبالم و همونوری رفتیم خونه ییل. منم لپ تاپ و وسایلم رو بردم تا فرداش از همونور برم کلاس. شب خیلی دیر خوابیدیم. صب پاشدم گوشی رو چک کردم و دیدم کلاس کنسله! با ییل رفتیم دانشگاه و من موفق شدم با یه خانوم دکتر برای چهارشنبه قرار بذارم. خیلی خوشحال شدم.

بعد از اون رفتیم داخل شهر و من دو ساعتی راه رفتم و مغازه ها رو دید زدم تا کفش پیدا کنم واسه عروسی نین. خلاصه یکی دو مورد خوشم اومد اما باید با مامانم برم! شاید اونی که تو پاساژ دیدم و از برخورد مرده خوشم نیومد رو با مامان برم بخرم. 

ظهر ییل رو دیدم و پاشو کرد تو یه کفش که بریم رستوران. خب من اصلا موافق نبوم.. تو دو هفته اخیر این سومین باری بود که باش میرفتم رستوران. هرچی گفتم نه اصرار کرد و خب از لحاظ مالی به من فشار میاد. چون من از پول تو جیبیام میدم اون از کارت باباش و دنگی حساب میکنیم به اصرار خودم.

رفتیم فست فودی به خیال اینکه ارزون تر تمومش کنم. که خیلی فرقیم نکرد. از اون طرف رفتیم یه خورده خرید داشتم. یه پاک کننده آرایش چشم خریدم سی تومن، که مفتم نمی ارزه. اصلا پاک نمیکنه. خیلی ناراحت شدم. از این اتفاقا زیاد واسم میفته. کاش ایوروشه رو برمیداشتم. شاید ریختمش دور. یه مداد و یه سرم مو هم خریدم. با یه کرم واسه مامان.

رفتیم خونه و دیگه جنازه بودیم. یکم دراز کشیدیم و البته اون خوابید.  شام میل نداشت و منم با اینکه میل داشتم نخوردم.

تا یک و نیم دو چمدونشو بستیم و یکم وسایل رو مرتب کردیم و خوابیدیم. صبحم به زور بیدارش کردم و نه و ربع از خونه زدیم بیرون. اومدم خونه اول صبونه خوردم. بعد یکمی خوابیدم تا ظهر و پاشدم دوش گرفتم. ناهار و یه عالمه روزنامه خونی کردم و حالا دارم مطالعه برون رشته ای میکنم.

’او‘ هم زنگ زد و چند بار اس داد اما جواب ندادم. هرچه که میگذره حس میکنم فاصله من و او بیشتر و بیشتره. راستش دوس ندارم بهش نزدیک بشم دوباره. خدایا خیر میخوام ازت فقط، همین!

  • ۹۶/۱۱/۰۲

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">