Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    268
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۴/۰۴/۱۷
    261
  • ۹۵/۰۲/۱۱
    254
  • ۹۵/۰۶/۱۵
    287
  • ۹۵/۰۲/۱۴
    257

574

| سه شنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۱ ق.ظ

امروز روز بسیار مهمی بود. بعد ظهر اومدیم ناهار بخوریم گوشیم زنگ خورد دیدم یا ابلفض استاد. این چیکارم داره؟ هیچی، گفت اگه اینجایی ساعت فلان پاشو بیا یونی برای حل تمرین معرفیت کنم به بچه ها. آقا منو میگی؟ استرسی گرفتم قلبم تالاپ تولوپ. دستام ویبره. چرا نمیدونم. اما فکر اینکه برم سر کلاس به عنوان حل تمرین خفم میکرد. سریع ناهار خوردم حاضر شدم رفتم.تو راه با ال صحبت کردم و بهم انرژی مثبت داد و خلاصه رسیدم. استاد کارش تموم شد صدام کرد رفتم تو کلاس معرفیم کرد و خلاصه مایه گذاشت ازم.قرار شد با نرم افزارم شروع کنم و به بچه ها آموزش بدم. تایمش هم تقریبا توافق کردیم و گفتم باز با هم مچ شین به استاد بگین. بعدش رفتم پیش استاد و یه کوچولو حرف زدیم و اومدم. خلاصه دمش گرم. خیلی هوای دانشجوهاشو داره این استاد. راضیم ازش

کی فکرشو میکرد من با اینهمه نفرت ازین دانشگاه حالا به اینجا برسم و به عنوان یه دانشجوی تقریبا خوب شناخته بشم!

 خدایا؟ شکرت!

  • ۹۷/۰۷/۱۰

نظرات  (۱)

شادی باشه:)
پاسخ:
ممنونم.  سلامت باشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">