Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    268
محبوب ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۵/۰۲/۰۵
    245
  • ۹۵/۱۰/۰۴
    299
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۵/۱۱/۱۹
    310
  • ۹۴/۱۰/۲۸
    228

۶۱۴

| يكشنبه, ۹ دی ۱۳۹۷، ۰۹:۰۳ ق.ظ

چهارشنبه مامانو بردم دکتر. گفتم همون قرص قبلی رو بده. بعد از اونجا رفتیم پیتزا خوردیم. من که دوس داشتم ولی میدونم مامان با اکراه خوردش.

همون روز فهمیدم واسم خواستگار پیدا شده. اولش ذوق کردم اما بعد که مامان گفت مادر پسره میخواد اول ببیندت حس گوسفند بودن بهم دست داد. بعد که فکر کردم دیدم من آدم اینجور ازدواج نیستم. به مامان گفتم کلا ردش کن بره. نه میدونم کی بودن نه هیچی. ولی حس کالا بودن بهم دس داد و من حاضر نشدم مثل یه کالا بیان ببیننم و ببینن خوششون میاد یا خیر. به مامان گفتم پسری که تا الان کسی واسه خودش پیدا نکرده و چشش به دهن ننشه به دردم نمیخوره. من با اون پسره پنج سال حرف زدم بعد فهمیدم به درد هم نمیخوریم. خلاصه دیگه این از این. دکتر منم برای هورمونام بهم قرص داد. حالا از یکی دو روز دیگه شروع میکنمش. پنجشنبه هم که اومدم شهر دانشگاهی. جمعه چه برفی بارید. لذت بردم. دیروز با استاد حرف زدم امروز قراره برم پیشش. جدی جدی فردا میخواد پایان ناممو ببره جلسه گروه. خدا کمک کنه بهم

  • ۹۷/۱۰/۰۹

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">