Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۵/۱۱
    266
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
محبوب ترین مطالب
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۷/۰۳/۲۱
    513
  • ۹۴/۰۵/۳۰
    271
  • ۹۴/۰۴/۲۲
    262
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۵/۰۲/۱۴
    257

۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

229

| چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۲۹ ب.ظ

دوشنبه کلاسم آبزرو  شد.یه گند واقعی بود. تف تو روح بچه های کلاسم. قراره فردا باهام صحبت کنه. باز اعتماد به نفسم اومد زیر خط فقر.چون دیدم چندتا آیتم رو برام ویک زد :| یعنی لعنت به شاگردانم...

تولدش واسش چی بخرم؟ 
سوالی که مدتهاس فکرمو مشغول کرده... 
اگر کسی صدای منو میشنوه ازش میخوام کمکشو ازم دریغ نکنه :(

نزدیک هزارمین روز هستیم. میخواستم برنامه بچینماما انگیزه ندارم.چون اونم هیچوقت انگیزه ای واس این چیزا نداره.میخواستم به کافه چی بگم موقعی که کیک رو میاره روش یه شمع هزار بذاره.اما خب روم نمیشه! نمیدونم.... چند روزی مونده. خدا بزرگه

228

| دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۲۳ ب.ظ
من در آینده به همسرم اجازه میدم هر چیزی رو دلش خواست بخوره. نه اینکه حرص بخورم چقدر میخوره. مگه اینکه چیزی واسش ضرر داشته باشع.نه اینکه چیزی رو قایم کنم اون نخوره بدم بچه هام بخورن.نه... از این برنامه ها نداریم -_-

نمیدونم تو کی میخوای آدم بشی دختر!

| يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۵۸ ب.ظ

یکم به آیندت فکر کن! این بهترین دورانته واسه درس خوندن. ببین دیگران رو و عبرت بگیر احمق خانم....

داری فقط روزُ شب میکنی و شبُ روز... در حالیکه نه هیچ مسئولیتی داری نه هیچ کاری. اگه روزی 4 ساعتم اونجا بری داری. داری به خودت کم لطفی میکنی دختر. بدجور. کم لطفی نکن!

226

| چهارشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۱۰ ب.ظ

چادر سرم میکنم. رو به قبله وایمیستم. هنوز به رکعت دوم نرسیده گوشیم زنگ میخورم. چادرو آز صورتم میدم بالا و زیرچشمی نگاه میکنم. خودشه. میگم خب اینو دو رکعته تموم میکنم جوابشو بدم.اما دلم نمیاد.تا نزدیکای آخرای رکعت چهار زنگ میخوره و قطع میشه. تا سلام بدم دوباره زنگ میخوره. خودشه. گوشیو برمیدارم :)

 وقتی از فرصت ده دقیقه ای که دوستش نیس استفاده میکنه و بهم ز میزنه شاد میشم. تا اونجا آروم میشم که از امکان امشب نبودنش ناراحتم نمیشم. زندگی در جریانه. هرچند که من حوصله نوشتن تو این وبلاگ رو نداشته باشم.هرچند که از اینستا و تلگرامم هم ساین اوت کنم و قیافه کنکوری به خودم بگیرم.در صورتی که نیس. بازم این قیافه رو جدی تر به خودم میگیرم.من لایقشم!

225

| سه شنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۳۷ ب.ظ

چقدر وعده مشهد رفتنمون دلچسب بود. چقدر دلم با تصور حرمش لرزید که چشمام خیس شد. اگه اون روز بیاد مطمعنم بازم چشام خیس میشه...


*خیلی سست عنصر شدم. با هر تلنگری اشکام سرازیر میشن. حتی در رابطه با تصمیماتم هم سست هستم. خدایا تو پشتم باش...

#امام رضا...

224

| پنجشنبه, ۳ دی ۱۳۹۴، ۰۱:۰۱ ب.ظ

یکشنبه بیست و نه آذر نود و چهار

نوبت مشاوره. دوازده ظهر. قرار ناهار. کاج و عطاویچ و آرد. درنهایت عطا مستر و پیتزا استیک با نوشابه مشکی. بسته نشدن دکمه های پالتوم. پیاده روی از همون مسیر همیشگیمون. باد سرد و دستای سرد و گرممون. پیاده اومدن تا....  اونوقت جدا شدن من ازش از استرس. اومدن من به خونه و دلگیر شدنش. غروب رفتن به عیادت شین با نین. بعدش اومدنم به خونه و آخر شبی درست کردن مسقطی انار. دوشنبه سی ام آذر نود و چهار...

فرداییش صب رفتن به محل کار موقتی و کمی کار کردن و گرفتن یه جایزه. نمیدونم بابت شب یلدا یا حقوق. بعد ظهر با درست کردن ژله هندونه شکل و ظرفپیرکس و سلفون! کک اومدن یه بسته ژله انار و پیاده پرسون پرسون رفتن تا سرمیدون و با تاکسی برگشتن تا خونه. پر کشیدن طوطی نازنینمون به سمت خدا:( و گریه من و مامان و مامانش :((( غروب خالی کردن پوست پرتقال، دون کردن انارا و خورد کردن پرتقالا. بعدش تزیین انار و خورد کردن یه کمی میوه دیگه و پایان کار من و خستگیم. شب و مهمون و شب نشینی چله. فال حافظ و یا رب آن نوگل شیرین ک سپردی به منش و شب نشینی تا یک و ربع...