Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۵/۱۱
    266
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
محبوب ترین مطالب
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۷/۰۳/۲۱
    513
  • ۹۴/۰۵/۳۰
    271
  • ۹۴/۰۴/۲۲
    262
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۵/۰۲/۱۴
    257

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

263

| چهارشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۷ ب.ظ

دلم یه مسافرت نقلی می‌خواد واسه همین تعطیلات آخر هفته. اما خب همیشه مسافرت توی خانواده ما یه شوخی بزرگ بوده و هست!

تا حالا هم یادم نمیاد که با خانوادم جایی مسافرت رفته باشم!

اگه زدن به دشت و دمن هم باشه به دلم خوش میاد اما خب می‌دونم که اونم نمی‌شه!!! در عوضش رفتم برای این تعطیلات کشدار آخر هفته که در واقع اول هفته آیندس سه تا کتاب از کتابخونه گرفتم: بادبادک باز، ارمیای رضا امیرخانی و شما که غریبه نیستید هوشنگ مرادی کرمانی...

امیدوارم حداقل اینا تعطیلاتمو دلچسب کنه!

از اینها که بگذرم بابت یه آگهی تدریس که باز هم آقا می‌خواستند زنگ زدم و گفتم که خانومم! گفت ایرادی نداره بیا فرم پر کن. حالا یک روز در هفته آینده باید برم اونجا ببینم چه خبره!

البته که بعدش زنگ زدم و با چرب زبونی از جناب خان اجازه گرفتم!!! منِ بیچاره، پور می!

امیدوارم که خیر باشه...

*خوشحالم باز...

**اینجا رو خیلی بیشتر دوس دارم :x

262

| دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۶ ب.ظ

کل زندگیم در ماه رمضان از این حالت خارج نبوده:  از افطار بخوام تعریف کنم می‌شه این که افطار بخورم، فیلم سه رو ببینم، پای.تخت، یه ریفرش، خند.وانه، انتظار برای جناب آقا که پا.یتخت رو ببینه، و از حدود ساعت دو چت تا نزدیک سحر، بعد از سحر اگه حالی مونده باشه کمی قرآن، بعدش خواب تا پاسی از ظهر، بعدش یه مکالمه با جناب خان:D (ای بابا من چی صداش بزنم اینجا آخه!)، بعدش گذروندن بعدِ ظهر به یه نحوی تا جناب خان پاشه بره مغازه و یه زنگ کوچولویی تو راه به من بزنه!، بازم وقت گذرونی تا هفت و خورده، گشت و گذار بین شبکه نسیم و سه! بعدشم پهن کردن سفره روبروی کولر. یعنی مدیونم اگه بجز کلاس زبان روزام یه واو با هم فرق کرده باشن. هر کاریم که بکنم نمی‌تونم از ماه رمضونم استفاده بهینه ای بکنم...


*الان فهمیدم که بلاگفای لعنتی همه ادامه مطلبام رو پرونده :(

**هوا بس لطیف و دو نفره شده....

***دیروز یه کاغذ برداشتم و حرفامو توش نوشتم. خیلی آرومم کرد این کار. هیچی کاغذ نمی‌شه خدایی. شاید اینجام واردش کردم.

****حرف دارم اما برم ببینم هانی مون چی داره فعلا


261

| چهارشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۶ ب.ظ

راستش اصلن احساس رضایت درونی ندارم.

خیلی چیزاس که فکرمو مشغول کرده. یکی این که به ادامه تحصیل کورکورانه مثل کارشناسی که فکر می‌کنم هیچ راضی نمی‌شم. از طرفی هم دلم نمیاد درسمو ول کنم. درسته انتخابم غلط بوده اما 4سال پاش موندم و زحمت کشیدم. بهر حال خودمو جزیی از خانواده این رشته می‌بینم. اما از طرفی هم می‌دونم و آگاهم که .... نمی‌خوام بگم نمی‌تونم، اما پیدا کردن کار تو رشته من سخته. رشته ای کاملن مردانه که من هم می‌دونم نمی‌تونم تحقیرای کارگرای مرد رو تحمل کنم. شاید 1% احتمال بدم که از اون شرکت طراحی بعد از حدود دو ماه باهام تماس بگیرن. اما همه اینا مستلزم اینه که من معلوماتم رو در زمینه رشتم بالا ببرم. که الان هیچه... خب چرا بهم نگفتن زنگ نمی‌زنن آخه؟ :(

خلاصه که به فکر کارهای گرافیکی افتادم. الانم دارم راجع بهش سرچ می‌کنم. نمی‌دونم... می‌خوام یه چیزی پیدا کنم که باهاش دلم بلرزه...

هر قدرم فک کنم که شوهر می‌کنم و وظیفشه شکممو سیر کنه و خرجمو بکشه دلم قرص نمی‌شه. میخوام امنیت شغلی داشته باشم. میخوام واسه آینده دلگرم باشم. می‌خوام وقتی سنم میره بالا از خودم یه حقوقی داشته باشم لااقل... این روزا خیلی زیاد به پیری فکر می‌کنم!

260

| پنجشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۲ ب.ظ
همین الان این وبلاگ رو ساختم. بیشتر از 1.5 ماهه که ننوشتم. همینم از ترس بلاگفا ساختم. بهترین روزا و خاطراتم رو پروند... 
اینجا رو هم بلد نیستم! باید کم کم یاد بگیرم. الان یه لحظه رفتم به 5 سال پیش... روز اولی که وبلاگ ساخته بودم یه همچین روزایی بود!
خیلی حرفا دارم ...