Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    268
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۴/۰۵/۳۰
    271
  • ۹۶/۰۸/۱۳
    378
  • ۹۵/۰۲/۰۵
    245
  • ۹۵/۰۲/۰۲
    242
  • ۹۵/۰۲/۱۲
    255

۸ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

212

| پنجشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۳۳ ب.ظ

فردا صب آزمون دارم.همه تنم درد میکنه. بازم دوباره سرما خوردم.لعنتی. دیشب تا صب تو خود بخاری خوابیدم. بخورم گرفتم.

دست و دلم به کتاب نرفته هیچ.تازه خلاصه هامو ورداشتم نگاه کنم.خلاصه رو هم زورم میاد لامصب! 

از دیشب تا امروز غروب صد گرم توت خشک که خریده بودم رو نابود کردم.خیلی دوسش دارم. و البته انجیر خشک رو. دیشب یکمی خرید کردم.

لامصب نمیدونم چه حکمتیه تا کتاب باز میکنم جیشم میگیره :| 

خاله قوبون دس و پای بلوریش بشه. دخمر قشنگم... امروز جنسیتشو فهمیدیم ^_^ 

211

| چهارشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ق.ظ

چهارشنبه_27 آبان

بازم کار جدید واسم پیدا شده. زنگ زدم به مرده و قراره شنبه برم باهام حضوری صجبت کنه. به قول جناب خان ایشالا که خیره!

بچه های کلاس تو صورتم سرفه میکنن . من همش مریض میشم :(

پس قردا آزمون دارم و آمادگی لازم رو ندارم.

شنبه هم مشاوره دارم و هم فاینال باید بگیرم از اون آموزشگاه دومیه. دیگه نمیخوام برم.

خواهره گفت خوبه اینجا برم. چون هم کارش مرتبط با رشتمه و هم خیلی سنگین نیس میتونم درسم رو هم بخونم همونجا

خیلی وقته ننوشتم و البته اتفاق خاصی نیفتاده. جناب خان گیر داده امروز بریم پیتزا. بهش بگم ببینم آیا حاضره شنبه هم بیاد باهام یا من برم کتابخونه عضو شم اون فاصله بین کارهام رو کتابخونه بمونم! والا از اون که آبی گرم نمیشه...

210

| دوشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۱۳ ق.ظ

رفتم تو سایت مدرسان کتاب خریدم. 40 تومن بود با پست معمولی 36 گرفتم. الان من 4 تومن سود کردم

وای از صب هیچی درس نخوندم. خاک تو سرم که خواهره 580 داده واسم پارسه ثبت نام کرده. هر چند که پولشو بهش پس میدم

حرف زیاد دارم ایشالا ویرایشش میکنم

290

| دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۳۷ ب.ظ
دوشنبه_ یازده_ آبان_ نود و چهار

دیروز جلسه نمایش کوچولوها بود. خیلی خنده دارن اینا! اولش دو دور باهاشون تمرین کردم و آهنگم تمرین کردیم. قرار بود ماماناشون بیان تماشا کنن که اومدن و در کل خوب بودن. 
یکی از بچه ها دیرتر از بقیه اومد و کلاسمون تغییر کرده بود. ازین صندلیای دسته دار گذاشته بودن مامانا بیان بشینن. بچه هه اومد بشینه دیدم بغلدستیش هی باهاش کشمکش داره. گفتم چیه بذار بشینه دیگه! گفت آخه خانوم معلم نگاه بکن. دیدم بچه پاشو انداخته زیر دسته صندلی. نزدیک بود اون دسته صندلی رو گاز بگیرم :))) دیگه گفتم عزیزم اینوری باید بشینی! خلاصه پاش گیر کرده بود که رد دادم و درستش کردم :))
مورد بعدی پسرای بی ناموس بودن که از سن 5 سالگی میدونن باید برای رسیدن به یه دختر چکار کنن. دیروز بین سه تا پسرا واسه گرفتن دست یکی از دخترا دعوا بود که من آوردمشون پیش خودم دست دوتاشونو خودم گرفتم. حالا مگه میومدن بیشرفا؟!!


اگه حال داشتم بعدا بقیشو مینویسم....

289

| يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۴۲ ب.ظ

_یکشنبه_دهم_ آبان_ نود و چهار_


دیروز شاگرد اوشگولم سر کلاس گریه کرد o.O یعنی من همینجوری بودم. خاک تو سرش فک کردم از من ترسیده یا خوشش نمیاد یا چی. که گفت چون همه دوستاش رفتن سطحای بالاتر غصه ش شده. نیم ساعت تمام براش فک زدم. کف کردم. البته طفلک حقم داره. توی یه کلاس دو ساعته با من تنهاس. دیگه حوصله جفتمون سر میره. بازیم که نمیشه دوتایی کرد. اونم چی من با اون!خلاصه دیشب استرس بهم وارد شد. جلسه دیگه به منشیه میگم بابا. کسی بازی دو نفره برای کلاس زبان سراغ نداره؟؟؟؟

دیروز غروب بعد کلاس رفتم مشاوره! 4 مینم طول نکشید. مرتیکه گنده برام جدول کشیده. میگم طبق برنامه آزمونه؟ میگه من دارم برنامه ریزی میکنم برای کنکور سراسری 95. خو بگو مرتیکه مرض داشتم 600 تومن آزمون ثبت نام کردم که طبق برنامه تو درس بخونم همینجوری یهویی؟؟؟ هه مردم با خودشون چن چندن!

دیشب تو تاکسی یه دختر پسری اومدن کنارم نشستن. بارون میومد مث چی. بعد من دستام یخ زده بود. دختره دستشو داد پسره بگیره گرم کنه. کلیم غصم شد :(

الانم باید برم با اون بی ناموسای چار پنج سالم کلاس دارم!

288

| شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۲۵ ق.ظ

خیلی ترسیدم. ترسای فروخفته زیاد دارم.اما سه شب متوالیه که بدوت پدر و مادرم با یه مادربزرگ پیر میخوابم.پرم از ترسای نهفته که نمیخوام نام ببرم.الان با شنیدن یه صدا قد یه رمان هشتصد صفحه ای سناریو از ذهنم گذشت.آیا من مشکل خاصی دارم؟


287

| جمعه, ۸ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۵۴ ب.ظ

دلم خیلی گرفت. وقتی دایی بهم گفت 25 سالته. من بیست و پنج سالم نیس :( من هنوز بیست و چارو تجربه نکردم. نمیخوام. میخوام مزه مزه ش کنم. من فقط بیست و سه سال و هشت ماه و سه هفته و شش روزمه. من هنوز به بیست و چهار نرسیدم. یعنی چی که توی بیست و چهاری؟ من دارم تازه بیست و سه رو مزه میکنم که چه طعمیه. اگه دست خودم باشه هنوز توی بیست و دو گیر کردم.

وقتی داشتم ظرفای شامو میشستم دستم درد گرفت. به این فکر کرذم که چجوری باید تو سالای آینده همش ظرفای ناهار و شامو من بشورم و غذا هم من بپزم و میل قلبیم اینه که سر کارم برم. بعدش بچه هم داشته باشم و بهش توجه و محبت کافی هم بکنم!واقعا چجوری؟ 

آدما چقدر زود بزرگ میشن؟ تا پنج سال پیش دغدغم فقط گرفتن بیست بود یعنی؟ وا مگه میشه؟

نه قبول ندارم. چقدر زود داره میگذره... بعد این باید برم قاطی آدم بزرگا؟ نمیخوام آدم بزرگ بشم. میخوام همینجوری کوچولو بمونم. ترجیح دادم لواشک و لپ تاپمو بردارم و بشینم پای نت. بازم دَون شدم.

downِ ِ down....

نفخ چیست و چه رابطه ای با آبگوشت دارد؟

| جمعه, ۸ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۰۴ ق.ظ

پنجشنبه.۷ آبان نود و چهار

کل امروز رو با این چالش پشت سر گذاشتم.مامان و بابا دیروز یهویی رفتن به شهر خواهر بهش سر بزنن. امروز خواستم سیب زمینی خورد کنم. ناخنمم باهاش خورد کردم. من این دستم به اون دستم میگه گه بخور.واقعا دست و پا چلفتیم. آشپزی هم واقعا وقتگیره. نگران آیندم که همش باید تو آشپزخونه باشم. نمیدونم واسه چیه که اینقدر دلمم میپیچه. یا پیشواز ماهانه و یا بخاطر آبگوشت و یا سرکوب کردن این گازهای بینوا که راهی جز اونجا برای بیرون اومدن پیدا نمیکنن:( به هر حال دلم به درد اومده. از این وضعی که داریم. من و جناب خان رو میگم. یکی دو هفته ایه که اوضاعمون بده.امروزم گفتیم آنچه نباید میگفتیم:(  روزای دلگیر بارونی... امروز میخواستیم با نین بریم عیادت ش. امانتونستم برم.بخاطر مادربزرگه... دلم میخواد واس خودم کیف پارچه ای درس کنم.چن جا سرچ کردم و رسیدم به پیجای انگلیسی.یه پترن خوب باید پیدا کنم. دیروز کتاب خریدم.یه شلوارم خوشم اومد نخریدم دیگه.زورم اومد.حرف زیاده و پراکنده مینویسم. الان جناب اس داد. فقطم اسممو مینویسه با یه علامت سوال! برم ببینم چی میگه. ذهنم متمرکز نمیشه واسه نوشتنیام. اما خب حرف زیاده...