Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    268
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۴/۰۴/۱۷
    261
  • ۹۵/۰۲/۱۱
    254
  • ۹۵/۰۶/۱۵
    287
  • ۹۵/۰۲/۱۴
    257

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

روز سوم

| يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۰۷ ب.ظ

امروز یکشنبه 29 اسفنده و فردا عید میشه...

317- آنچه در 95 گذشت

| يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۰۴ ب.ظ

امسال، سال عجیب غریبی بود. فروردین امسال بود که فندقک بهم طعم خوب خاله شدن رو چشوند. تا اواخر فروردین پیشش بودیم و اردیبهشت فصل کنکور ارشدم شد. خردادماه باز هم کلی پیش فنقولک بودم و نتیجه کنکور با اون وقت و انرژی کمی که براش گذاشته بودم بهتر از تصوراتم شد. همونجا پیش فنقولک انتخاب رشته کردم و اوایل تابستون برگشتم واسه تدریسم توی آموزشگاه. توی شهریورماه نتیجه کنکور اومد و اون جایی که اصلا دوست نداشتم و متنفر بودم ازش اما روزانه قبول شدم. تقریبا حق انتخابی نداشتم و مجبور شدم برم! یک هفته بعد از مراسم عروسی پسرخاله و اوایل مهرماه راه افتادم به سمت شهر دانشگاهی و افسردگی روحم شروع شد. آبان ماه شکست سختی خوردم. تکمیل ظرفیت قبول نشدم و کلی از نظر روحی شکست خوردم. به فکر انتقالی افتادم. توی آذرماه بیشترش خونه بودم و یک هفته ای هم پیش فنقولکم موندم. دی ماه فصل امتحانات بود و بعد از اون تصمیم گرفتم که توی راهی که قرار گرفتم ادامه بدم و از فکر انتقالی هم درومدم. همین ماه درخواست پاسپورت دادم و فکر نمی‌کردم به این زودی ازش استفاده کنم! بهمن ماه که فکر می‌کردیم وقت رسیدنمونه اما.... سه روز بعد از تولدم انکل برام بیلیت گرفت و ویزا!

وقتی بعد از تعطیلات برگشتم به خوابگاه هم یه کار پاره وقت برام جور شد و تصمیم گرفتم که بیشتر از خونه دور بمونم. حدود سه هفته موندم و بعد از پایان کلاسام رسیدیم به اولین سفر دور و درازم که در 25 سالگیم رقم خورد...

امیدوارم 96 سال خوبی باشه...

نوروز مبارک...

روز دوم

| يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۵۸ ق.ظ

امروز شنبه در واقع روز سوم حضور ماس.اما روز دوم گردش حساب می‌کنم...

روز اول

| شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۵۸ ق.ظ

خب صدای من رو از آن طرف آبهای نیلگون خلیج همیشگی فارس می‌شنوید. تصمیم گرفتم هر روز یه شرح مختصری از وقایع بدم تا اونچه که می‌گذره رو فراموش نکنم!

314

| يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۳۰ ب.ظ
خیلی برام جالبه که هنوزم مردم وبلاگ میخونن. انگار باز داره رنگ و رو میگیره...
اوضاع زندگی فعلا آرومه... یعنی همه چیز فراموش شده... من و خان هم رو میبینیم کم و بیش. یکبار دو هفته پیش که تعطیلی بود یهویی اومدم و میخواستم سورپرایزش کنم اما نشد و تلفنی بهش گفتم اینجام و البته کلی سورپرایز شد. چون انتظار نداشت تا عید بتونیم همو ببینیم. یکبارم که دیروز همو دیدیم. به بهانه آرایشگاه رفتم بیرون و بعدظهر رفتیم رستوران و کادوی تولد رو بعد از اوووووووووووو.... گرفتم. البته هنوز خودم واسش هیچی نگرفتم! عیبی نداره که. خوبه در قید زمان نباشیم(الکی!)
دیگه اینکه نوبت دندونم رو تغییر دادم... برای آزمون نیرو ثبت نام کردم... محلش رو هم زدم شهر دانشگاهم. کلی کار دارم. دوس دارم که بنویسم اما برای چی بنویسم؟ اصلا چی بنویسم؟
راستی پنجشنبه مسافرت میرم. مسافرت دور و دراز! یعنی هم راهش دوره و هم مدتش درازه! از پنجشنبه تا سیزده بدر مسافرتم. انشالله خاطرات خوبم رو از همونجا ثبت میکنم...

من آمده ام تو را ببینم بروم...

| سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ب.ظ

آمده ام به دیار جانان، میخواستم فردا سورپرایزش کنم اما نتونستم جلو دهنمو نگه دارم و لو دادم! در عوض یه جایزه برا خودم نقد کردم...

وقتایی که اونجام درگیر احساساتمم. هی میگم دوسش دارم یا ندارم؟ اما وقتی نزدیکشم مطمئنم که دوسش دارم و با هم خوشبختیم.

خدایا باز هم به امید تو که خیر و صلاحمون رو بهتر از خودمون میدونی...

312

| سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۴ ق.ظ

اینقدر دلم گرفته، اینقدر دلم گرفته... تقریبا هیچ کس و هیچ جایی جز اینجا ندارم تا راحت حرفمو بزنم. همینجا هم که نصف حرفامو باز میخورم. اما عجیبه آدما وقتی که میدونن میتونن مرهم باشن غیب میشن. فراموشت میکنن تا بعدها با کلی طلبکاری پیداشون بشه و بگن یه خبر ازما نگرفتی. این بار میدونم که میگم من خودم نیازداشتم یکی خبرمو بگیره. زمانی که من تک و تنها بودم کی خبر منو گرفت؟ اون موقع ها که میگفتم یکم باهام حرف بزن کجا غیبت میزد؟ این روزا خیلی احساس تنهایی میکنم ... نمیدونم آخر عاقبتم چی میشه. نمیدونم... خوشحالم که حداقل خوابگاه رو داشتم تا چند روزی از خونه دوربشم. به خونه رفتن فکر نمیکنم. فقط خرج یکم زیاده اینجا. عوضش راحت ترم. خودم هستم. حتی به رفتن از شهرمون فکر میکنم. رفتن واسه کار به جنوب. یا اگه پولدارتر بودیم به خارج از کشور. دلم سنگینه این روزا. نمیخواستم که جواب بله بگن. پر بیراه نمیگن. اما در کل شرایط بدی شد. حوصله شوخیهای ییل رو هم ندارم. که هی بگه یه آقای مهندس واس خودت پیدا نکردی. دلم میخواد اون لحظه دهنشو با خودش جر بدم. یکم عصبانی هستم هنوز. شایدم افسرده. اما خوب میشم. این روزا همش فک میکنم نکنه ما مناسب هم نیستیم. حتا نمیدونم چند بار اینا رو اینجا نوشتم! خیلی درد داشت...

همه فراموش کردن جز ما دوتا...