Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    268
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۴/۰۴/۱۷
    261
  • ۹۵/۰۲/۱۱
    254
  • ۹۵/۰۶/۱۵
    287
  • ۹۵/۰۲/۱۴
    257

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

297

| پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۲۳ ب.ظ

شنبه که یادم نیست چه کردم. یکشنبه کلاسامو رفتم و غروبش رفتم یه استاد جینگیلی مستون پیدا کردم. در این حد که تو اتاقش دیدمش فک کردم دانشجوعه و منتظر موندم استاد خودش بیاد! دیگه باهاش صحبت کردم و رفتم خوابگاه یکمی مسخره بازی دراوردم. به بچه های خوابگاه نگفتم جناب خانو دارم. نمیدونم به اونا ربطی داره یا نه  منم آدمی نیستم که از جزییاتم واسه کسی بگم. اما اگه حرفش بشه میگم یا نه باز نمیدونم. نمیخوام بگم منم مث اونام چون نیستم و نمیخوامم باشم. اما حرف زدن از چیزای خصوصیم پیش غریبه ها واسم سخته. هرچقدرم که باهاشون دوست شده باشم بازم غریبه ن. دوشنبه رو صب رفتیم کتابخونه شهر عضو شدیم و ظهر اومدم سریع وسایل جمع کردم و آماده گذاشتم و مهمان ناخوانده م هم اومد. خلاصه که بگم آخر کلاس نیم ساعت زودتر پاشدم و رفتم دست و رومو شستم و وسیله هامو برداشتم و زنگ زدم آژانس و رفتم ترمینال. دیگه بعد از کلی راه رسیدم به وطن و بابا اومد دنبالم. فرداش صب نتونستم تا لنگ ظهر بخوابم. بعدظهر با مامان رفتیم خرید براش اما من با گوشواره برگشتم. دیگه دیروزم ظهر بعد از صبونه نشستم به کیک درست کردن و نین پی ام داد که بریم پیش شین و گفتم قبلش بیا چایی با کیک. خلاصه رفتیم یه شاخه گل گرفتم برا شین و رفتیم خونش و غروبم یه سر رفتیم محل کار نین و منو رسوند خونه که برادر و همسرش خونمون بودن. قراره یه کار همسرشو انجام بدم وسط اینهمه کار! خلاصه اینجوری...

296

| جمعه, ۲۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۳۴ ب.ظ

دیروز خیلی حالم خراب بود. برادر و همسرش خواستن سورپرایزم کنن اما من ضد حال شدم و اصن خوشحال ک نشدم بلکه ناراحتم شدم. اونا هم فهمیدن.میدونم بیشعورم.اما واقعا گاهی از کنترلم خارج میشه.امیدوارم حال بهم زن نباشم ولی دیروز واقعا down بودم. هم از دست هم اتاقیا عصبانی بودم هم با جناب خان دعوامون شده بودو هم دلم گرفته بودو همه دست به دست هم داد. ولی شام رو باهم بودیم و خوب بود. 

 شب اومدم خوابگاه و صب واس هشت زنگ گذاشتم. خلاصه رفتیم یه جای خوب و ی صبونه مشتی زدیم و بعدش هم رفتیم آب تنی ک خیلی چسبید. من با همسر برادر کلی خوشحالی کردم و امیدوارم از دلش درومده باشه دیشب. به من امروز خیلی خوش گذشت. ناهارم ک ترکوندیم و ساعت چهار و ربع بود ک منو رسوندن خوابگاه  و خودشون رفتن. منم ی ساعتی خوابیدم و پاشدم فقط مایعات خوردم. خلاصه این بود آخر هفته ما. خوش گذشت فقط کاش ان بازی در نمیاوردم o.O

295

| يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۳۳ ب.ظ

دستپخت خوب مامانم یه چیز دیگس واقعا

روز دوشنبه نتیجه خواسته م رو دیدم. به اونی که میخواستم نرسیدم. زنگ زدم به خان. خیلی گریه کردم. بهم گفت بیا. گفتم نمیام. گفت میام دنبالت و اومد. خوشبختانه راه کش اومد و ما شیش ساعت کنار هم بودیم. بی هیچ مزاحمی. با اینکه روزم خیلی بد شروع شده بود اما عالی تموم شد. همه چیزو فراموش کردم وقتی پیشش بودم. دوسش داشتم وقتی پیشم بود. به این فک میکردم که چقدر دوری روی احساس آدم تاثیر داره. فک میکردم چه حرفا که پشت تلفن نمیزنم بهش اما رو در رو هرگز حاضر نیستم اونا رو بهش بگم... امیدوارم این دوستی و این رابطه خیر درش باشه... خلاصه که باید از نو با همه چیز خودمو وفق بدم. هنوز خیلی درسا رو نخوندم. الان خونم. باید برم یه سری خریدا بکنم...

293

| يكشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ ب.ظ

از شنبه هفته پیش که آمدم برنگشتم. اینجا یک خلوتی ای دارد که نه دوس داشته باشم ولی می ارزد. به تعریفهای جدیدی از زندگی رسیده ام. مثلا همین شام قبل از هفت شب! باید آماده شم برم سلف.وگرنه سرم بی کلاه میماند! از باقی چیزها هم خواهم گفت...