Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    268
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۴/۰۵/۳۰
    271
  • ۹۶/۰۸/۱۳
    378
  • ۹۵/۰۲/۰۵
    245
  • ۹۵/۰۲/۰۲
    242
  • ۹۵/۰۲/۱۲
    255

۲۹ مطلب با موضوع «من و پایان نامه!» ثبت شده است

602

| جمعه, ۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۳۹ ق.ظ

حالا دختر داییه زنگ زده تاریخ دفاعتو زودتر بهم بگو میخوام بیام. گفتم لازم نکرده. فقط خواجه حافظ شیرازیه که اونم خبر نداره. وگرنه روز دفاعم اونم میاد :|

چه گرفتاری شدیما -_-

601

| سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۴ ق.ظ

دیروز اومدم فصل چهار رو شروع کنم. هر جاشو گرفتم دیدم نمیشه. دیگه دیدم دارم خل میشم. گفتم پاشم برم اتاق بشینم یه کمی گریه کنم. زنگم زده بودم استاد جواب نداده بود. خلاصه اومدم اتاق یبار دیگه زنگ زدم بهش که جواب داد. گفتم دارم دیوونه میشم بیام پیشت. که گفت بیا. خلاصه رفتم پیشش مشاور هم اونجا بود. یه کمی زدیم تو سر و کله ماجرا و یه کمی راه حل داد بهم و گفت بشین همینجا این کارا رو انجام بده ببینیم چی میشه. یکمی تیکه میکه انداختم بهش. یه کمی هم ازم تعریف تمجید کرد خلاصه اومدم اتاق دیگه اوکی بودم

پایان ناممو نگاه کرد. اول گفت خیلی خوبه. بعد گفت البته خوبه. خیلی خوب بعد از خط زدنای من میشه

بعد فصل سه مو دید گفت انگار تز دکترا نوشتی. چقدر معادله آوردی!

خلاصه گفت تموم شد به عنوان پایان نامه برتر معرفیش میکنیم.

دیگه قرارداد ترجمه هم امضا کردم

یه خورده حالم جا اومد ^_^

یعنی اگه گذرش به اینجا بیفته میفهمه من کی هستم :)))))

419

| چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۰۶ ب.ظ

روزها به سرعت می

ذرن. آبان هم تموم شد!

دوشنبه واسه بچه های ارشد آموزش داشتم. خدا رو شکر هم خوب بود و هم انگار بچه ها راضی بودن. اون روز استاد باز واسم کلی کلاس کاری گذاشت و به یکی از بچهه های ارشد که میگفت از خانوم مهندس کمک بگیریم گفت اصلا مزاحم خانوم مهندس نشید که وقت نداره و سرش شلوغه. تازه گفت من ازش خواهش کردم که بیاد برای شما کلاس بذاره. در صورتی که خواهش نکرده بود. اون روز بهم گفت میری؟ گفتم از پسش برمیام؟ گفت آره. کلا استاد راهنمام خیلی بهم بال و پر داده. مخصوصا این ترم. خیلی ازم تعریف میکنه و روم حساب باز کرده و حتی جلوی همکاراش هم از من تعریف میکنه. اعتماد به نفس بالایی که به دست آوردم رو مدیونشم. به خودشم میگم. دیروزم بهم گفته بود برم دانشگاه بهش یه سری فایل دادم و یه کمی جرف زدیم و واسش نرم افزار نصب کردم. بعدش رفتم سراغ کارهای مربوط به هزینه مقالم. دوبار مسافت دانشکده تا ساختمون اداری که کلی هم دوره رو رفتم و اومدم. خلاصه مدارک و امضابازیا تموم شد قرار شد پول مقالم رو بریزن. 

دیروز که استاد رفت واسه طرح پژوهشیمون با یه خانم دکتر دیگهه صحبت کرد امروزم رفته بودم دانشگاه فایلامو بردارم رفتم بهش یه سر زدم که گفت همه چی اوکی بود و خیلی استقبال کردن. گفت دنبال یه آدم لاغرن تا ازش دیتابرداری کنن.گفتم من هستم که. یه کمی نگام کرد گفت فک کنم خیلی لاغر مردنی میخوان.گفتم خب منم مردنیم دیگه. هیچی دیگه خندیدیم و قرار شد به دکتر بگه ببینه منو هیکلم به دردش میخوره یا نه. حالا باید گوش به زنگ باشم و آماده اپیلاسیون :))

دیروز از وضعیت و شرایطم واسه خواهر و پدر گفتم و کلی خوششون اوند. تا حالا همه چیو پنهون میکردم و از دستاوردهام نمیگفتم. آها راستی... استاد دیروز گفت شونزده دی باید دفاع کنی. یهو دلم خالی شد استرس گرفتم.بهش گفتم. گفت نگران هیچی نباش. تو خودت از همه مسلط تری و اگر هم کسی چیزی بگه من هستم. خودم کوچت میکنم. واقعا دمش گرم خیلی بهم دلگرمی میده این بشر. دیگه همکارشم گفت که مهم لینه استاد راهنمات ازت راضی باشه که هست. تو نگران چی ای؟ تو حتی پونزده آذر هم میتونی دفاع کنی. خلاصه کلی هندونه زیر بغلم گذاشتن. ولی من استرسمو گرفتم و تو دلمم خالی شد دیگه. گفت مطمینم تو تا اول دی همه کاراتو حاضر میکنی. گفتم سعیمو میکنم. بببینیم چی پیش میاد. خدایا کمکم کن...

اینم از این.

دیشب مامان بهم زنگ زده میگه اون پسره رفت سر کار. یه خورده دلگیر شدم... از اینکه خبر اونو بهم داد. از اینکه تو شهرمون هستن خیلیا که داستان ما رو میدونن و واسه مامانم خبر میبرن... از اینکه نشد... از اینکه اینطوری شد.... از اینکه من از مامان شنیدم که چی شد... نمیدونم. امیدوارم واسه جفتمون خیر پیش بیاد  من که میخوام به سمت جلو پیش برم و نمیخوام با کسی باشم که مانع پیشرفتم و باعث کوتاه شدن سقف آرزوهام بشه. من تازه دارم بال و پر درمیارم. میخوام پروازو یاد بگیرم و تجربش کنم....

414

| شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۵ ب.ظ

از هر چی پایان نامه، دانشگاه، درس، کلاس، استاد، راهنما، مشاور، دانشجوییت و هر چیز مربوط به این دانشگاه بیزاااااارم :-|

۲۱+۱۶+۸

| يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۴۰ ق.ظ

کار این روزای من شده جمع کردن لحظه ای این سه تا عدد که مجموع صفحات پایان نامه ام هستن

فکر میکردم خیلی راحت باشه نوشتن. اما وقتی کیبینم چهار ساعت برای پیدا کردن مطلب در حد یک صفحه وقت میذارم و بعدش دیگه مخم نمیکشه میگم پایان نامه خر است

واقعا خسته کننده و وقت گیر و بیهودس

امروز رفتم پیش استاد از نتایج کارام خیلی راضی بود. اونم الکی خوشه واسه خودش. بهش میگم من که کاری نکردم میگه نه نتیجت خیلی خوب شده

قراره یه کارایی بکنه واسه همین ازم رزومه خواس. اومدم از دانشگاه و باشگاه نشستم یه ساعت یه رزومه مزخرف درست کردم براش فرستادم گفت کامل نیس ولی واسه اون کاری که میخوام خوبه

بهش میگم من که دارم میرم چرا میخوای منو بذاری اونجا. میگه لازم نیس حتما باشی. دورا دور کار میکنی

دیگه اینکه کلا تله پاتی داره انگار و ذهن منو میخونه.اون از ماجرای حل تمرین، بعدش ترجمه، الانم این که نگران بودم رابطمون قطع شه بعد فارغ التحصیلی

دیگه بگم... امروز با کارشناسیا کلاس داشتم صبح زنگ زدن که کنسلش کنیم. منم قبول کردم. ولی بعد ظهر دیدمشون تو دانشکده ورپریده ها رو. تا منو دیدن راهشونو کج کردن :) 

منو باش که سه ساعت دیشب و امروز صبح نشسته بودم به تمرین یاد گرفتن واسه این ورپریده ها

یه چند جا مشکل داشتم که به استاد نشون دادم خودشم مونده بود. در اقع صورت سوالا رو تغییر دادیم. اینجور دقیقم من

تازه بهم میگه دانشجو میخوام مث تو پیگیر باشه. میگم من کجا پیگیر بودم. میگه نه پیگیر هستی

خلاقه فردا میخوام برم خونه اما هر جا زنگ زدم اتوبوس نداشت. چه وضعشه آخه چرا اتوبوسا برنمیگردن

واقعا حال ندارم برم و جمعه برگردم. اما از طرفی هم خسته شدم و دیگه نمیدونم غذا چی بپزم...

امشب نشسته بودم پشت لپ تاپ واسه نوشتن متن. یهو یاد فیلم ویپلش افتادم. حتا خودمو جای اون پسره دیدم یه لحظه. دلم خواست فیلم ببینم.

هر بار تلگرام رو باز میکنم حس میکنم چقدر تنهام

وقتی با دیدن نوتیف قرمز کلی ذوق میکنم. چون خیلی دیر به دیر میاد برام...

باز دندونامو محکم به هم میچسبونم. باز گاهی یادم میاد. ولی این نشونه اینه که حسابی فشار رومه باز

دیشب و پریشب بدجوری بیخوابی زده بود به سرم


411

| پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۴۲ ق.ظ

امروز صب تا ظهر سفارش آخرمو هم تکمیل کردم و فرستادم

این ماه بیشترین درآمد رو کسب کردم

ناهار رفتم سلف و از اونورم رفتم دانشگاه ببینم سیستمم چرا وصل نمیشه

مردک یه چرت و پرتایی تحویلم داد که فقط آدم خندش میگیره!

آخه میگه سیستمت شبکه رو ویروسی کرده

منم گفتم باشه

به استادم گفتم گفت چرت میگه واس خودش

دیگه گفتم بهش چیزی نگو حالا

گفت به خودش نه ولی کارش دارم

خلاصه که نشسته بودم یه مقداری کارام رو انجام بدم که استاد زنگ زد و باز یه پیشنهاد هیجان انگیز جدید بهم داد

نمیدونم چرا اینقدر روم حساب وا کرده

572

| يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۴ ب.ظ

امروز ناهار سلف رزرو داشتم. مثلا چلوکباب بود اما فقط پیاز میومد زیر دندونم. با اون آش محلی اینجا که عاشقشم کنارش، که اگه من این آشو نمیشناختم همونجا رابطم باهاش کارد و پنیر میشد. دیگه اومدم اتاق هم اتاقی خواس نیمرو بزنه واس ناهارش گفتم منم میخوام بشوره اون ناهاره رو ببره.  والا... خلاصه خوردیم و شستیم. 

بعدش باشگاه رفتنی تو گوشی به دندونام نگاه کردم دیدم یه تیکه تخم مرغ مونده. مجبور شدم با ناخن کوچیکه درش بیارم شوت کنم بره. بلافاصله فکری که از ذهنم گذشت این بود که الان با این دست میخوام با هم باشگاهیای بیچاره دس بدم؟ البته خوشبختانه موقع دس دادن اصلا یادم نبود.

هم اتاقی میگه دیگه غذای سلف رزرو نکن. زورم میاد آشپزی کنم اما خب قبول کردم گاهیم من آشپزی میکنم اصن. هاپو خورد.

دیروز مامانش تلفنی بهم رمزی میگفت که حواست بهت باشه. گفتم باشه. این ترم انگاری فقط رسالتم اینه که حواسم به بچه های مردم باشه و هواشونو داشته باشم. چقدرم که من مهربونم آخه خداااااا. یعنی کارایی واسه بچه کارشناسیا کردم که عمرا واسه اتاق خودمون نمیکردم! از جمله شستن بالکن!!! و پختن غذا تنهایی!!!! و جارو زدن اتاق اونا!!!

غروب اومدم و چای دم کردم و دوش گرفتم و نماز خوندم. بعدش نشستم کارای مقاله رو تقریبا تموم کردم. جز یه مورد کوچولو که عین پت و مت پریروز انجام دادم اما الان یادم نمیاد از کدوم گزینه بود و هر کار میکنم مث قبلی درنمیاد ادیت کنم. خلاصه فرستادم واس استاد ببینه. به هم اتاقی میگم مقاله نوشتم در حد آی اس آی!!! البته خودمم میدونم مقاله کنفرانسی به لعنت خدا هم نمی ارزه و واقعا بی ارزشه. استاد گفت بخاطر نمره است و بعد تمرکزتو بذار روی آی اس آی. حالا ببینیم چیطو میشه...

وای حمومای این بلوک چقدر خوبه. بلوک قبلی به لعنت خدا هم نمی ارزید(خوشم میاد ازین جمله)

من همچنان واحد برنداشتم

باورم نمیشه ترم پنجم. روز اول عین برج زهرمار اومدم و با اینجا ارتباط برقرار کردم و با دوس پسرم بهم زدیم اونم بعد از یه خواستگاری نافرجام و روزای سخت و حالا ... من اینجام. خدایا خوب بخواه برامون!

قاچاقی در خوابگاه...

| جمعه, ۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۳ ب.ظ

با شنیدن هر صدای چرخ چمدان استرس وجودم رو فرامیگیره. بماند شب موقع حضور غیاب و صدای کوبیدن به در...

568

| پنجشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۰۲ ب.ظ

دیروز قرارداد ترجمه کتاب با استاد امضا کردم!

564

| يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۴۸ ب.ظ

واقعا از این دانشگاه متنفرم. واقعا آدمای مزخرف و قانون‌شکنی داره. هر چند که دانشگاه کارشناسی هم همچین وضعی بود.

تنها تفاوتی که نسبت به روز اول کردم اینه که دیگه نسبت به اسمش و کلا خودش سر شدم. دیگه شنیدن اسمش منو وحشی نمیکنه. دیگه برام مهم نیس که رو مدرک کارشناسی ارشدم اسم این دانشگاه بی‌خاصیت بخوره. شاید یه ذره‌ش بابت این باشه که شاید بتونم واسه دکترا برم یه دانشگاه بهتر. شاید بتونم با همینم مسیر زندگیم رو عوض کنم.

هیچکس از دو روز بعد خودش خبر نداره. مث منی که از روز اولم از این رو به اون رو شدم تا به امروز!

امروز زنگ زدم دانشگاه و صحبت کردم گفتن که خوابگاه نداریم واسه شما ترم پنجیا. میدونم این ترمم میگذره. اما حالا با یه کم سختی شروعش میکنم. هنوز دانشجوی اون دانشگاهم. هفته دیگه انشالله میرم و با اون دکتره حرف میزنم. میدونم دل‌رحمه ،چون ازش انرژی منفی نگرفتم. خدا کمکم میکنه، همونطور که تا حالا کمکم کرده!