Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۵/۱۱
    266
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
محبوب ترین مطالب
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۵/۰۲/۱۴
    257
  • ۹۵/۰۶/۱۵
    287
  • ۹۷/۰۳/۲۱
    513
  • ۹۵/۱۱/۱۹
    310

459

| جمعه, ۴ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳ ب.ظ

وضعیت اینترنتم فوق شخمیه. حجم نامحدود تموم شده و مدت زمانش هم فردا تموم میشه. دیگه با همین کجدار مریز تا میکنم تا فردا که شارژ مجدد شه.

سه شنبه ظهر جوجه جان اینا رسیدن اینجا. خیلی خوردنی شده. کلی بازی کردیم و بعدظهر باهامون اومد مراسم خونه نین اینا. اونجا تو بغلم نشست و آخراش دیگه داشت پسرخاله میشد که تموم شد مجلس و خواهر اومد دنبالمون.

چهارشنبه صب خواهر اینها رفتن دشت و دمن و جوجه موند واسه من. یکمی سرش رو گرم کردم. بعدش مامان اومد و یکم دور و برمون چرخید و بعد از ناهار فلنگُ بستم رفتم آموزشگاه. به استاد زنگ زدم گفت دیرتر زنگ بزن که بعدشم که زنگ زدم نتیجش شد این که یه روز برم دانشگاه با استاد یه تصمیماتی بگیریم راجع به کارا...

جوجه بعد از ظهر ظاهرا مخشونو با تکرار اسم من خورده بود. شب از کلاس که اومدم با میو میو بیدارش کردم. بهم میگه تو کجا بودیییییی ×ـ× جان جان. دوسش دارم خیلی. خلاصه که با زبون تازه باز شدش هر روز خوردنی تر میشه و بیشتر دلبری میکنه از ما.

شب خواهر و پدر اومدن دنبالم و رفتیم خرید. یادم نمیومد به بچه ها گفته بودم این هفته یا هفته بعد غذا درست کنیم. واسه همین یه بسته فلافل آماده خریدم فردایی صب گرمش کردم بردم. بچه ها گفتن گفته بودی هفته دیگه. خورد تو ذوقم. اما خوشبختانه یکی از شاگردامم مث خودم گیج زده بود(محض احتیاط) با خودش نون و وسایل آورده بود. دیگه بعد کلاس لقمه ای زدیم بر بدن. 

بعد از کلاس اومدم خونه و رفتیم همگی کوه. خیلی عالی بود. از گرفتکی ساق پام کاملا مشخصه دیگه. ناهار رو اومدنی سر راه خوردیم و قرار شد من رو ببرن یکی از جاهایی که تا حالا نرفته بودم.

با مامان و همسر برادر هم هماهنگ کردیم و رفتیم. من که نایی نداشتم. بد نبود اما خوبم نبود. در کل به خاطر من همه رفته بودیم. من یه دامن فقط خریدم که خوشبختانه خونه پوشیدم سایز سایز بود. جاست دیس. البته یکی از خریدای خواهر سایزش نشد و به من رسید :) بعله. یه چنتا مام و یه هوبی هم خریدم. 

شب هم با جوجه پس از گریه زاری فراوان و نوشاندن شیر شب خوابیدیم.

صب هم به سلامتی بعد از صبونه رفتن. منم لش کردم کل روز مثل همیشه.

این چن شب دلخوشیم به خوابیدن جوجه کنارم بود. انگار دیگه کلا براش جا افتاده که میاد اینجا پیش من بخوابه. سرشو میذاشت رو بالش من و میگفت بالش منه. بعد دیگه لحظات آخر بیهوش شدنش میومد سرش رو میذاشت رو دلم و خودش رو شکمم و میخوابید. یعنی عشق میکردم با این حرکتش. 

بهش اینقدر که گفتم فداش بشم و قربونش بشم دیگه همینا رو به خود من میگفت :دی

  • ۹۶/۱۲/۰۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">