Nothing To Display

پربیننده ترین مطالب
  • ۹۴/۰۴/۱۱
    260
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۵/۰۲/۲۷
    265
  • ۹۴/۰۸/۰۸
    287
  • ۹۴/۰۵/۰۲
    264
  • ۹۶/۰۲/۰۳
    ...
  • ۹۴/۰۹/۱۴
    219
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    268
  • ۹۴/۰۷/۱۷
    282
محبوب ترین مطالب
  • ۹۵/۰۷/۱۳
    291
  • ۹۴/۰۵/۰۸
    265
  • ۹۵/۰۱/۳۱
    240
  • ۹۴/۰۴/۲۴
    263
  • ۹۴/۰۴/۱۷
    261
  • ۹۵/۰۲/۱۱
    254
  • ۹۵/۰۶/۱۵
    287
  • ۹۵/۰۲/۱۴
    257

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

359

| سه شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۴ ب.ظ

میریم کخ بریم واسه یه تیارت خوب...

فقط مادربزرگ اگه تنها بمونه با دوستش

من مرد تنهای شب بودم

| دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ق.ظ

آرامش و سکوت بعداز خوابیدن اهالی خانه و خنکا و سکوت شب تمرکزی به من میده تا کارهایی که دوست دارم و باید رو با سرعتی معقول و کششی وصف نشدنی انجام بدم. از اولش من واسه این ساعتا بودم. اما عجله م واسه خوابیدن و گاهی تلاش چندین دقیقه ایم توی رختخواب واسه به خواب رفتن تمام این لحظات مفید رو به فنا میده. 

الانشم پتانسیل بیدار موندن رو داشتم اما ترسیدم فردا به مصاحبه شغل آیندم نرسم:)

357

| دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۶ ق.ظ

زندگیها همه افتاده این ساچ اِ هِری، که صبح با سرعتی باورنکردنی شب میشه بدون اینکه یکی از تو دو لیستمون کم شده باشه. نمیدونم این برنامه هایی که تو ذهن مشوشم دارم رو تو کدوم یکی نوت گوشیم بنویسم یا تو همین بلاگ از اهدافم بگم، نمیدونم بنویسم رو استیکر و بچسبونم به آینه دستشویی که هر روزی چند بار چشمم از روش بچرخه یا رو کاغذِ رو میزم یادداشت بنویسم، یا نه اصلا تو آلارمِ گوشیم بذارم و کوکش کنم واسه هر دوساعت؟

ولی عجیب اینه که صب با یه سرعتی شب میشه که حتا یه کدومشونم تیکِ دان نمیخوره...

عجیب تناقض حسی من و مادربزرگس، تمام روز میگه چرا شب نمیشه، چرا زمستون بهتره، که روزاش کوتاهه و زود شب میشه زودتر نمیاد و عکس همین صحبتا رو تو شش ماه دوم سال داره. یعنی چرا صب نمیشه و آه کجایند روزهای بلند تابستان و آفتاب دل بازکنش!

القصه، تا به تاریخ نپیوسته یادی کنم از کباب خوری دو نفره جمعه مون و پیاده روی عاشقانه با چاشنی تند عرق ساعت دوی بعدظهر:) بعد از آزمون استخدامی بنده o.O

مورد بعدی انتخابم برای تدریس تو آموزشگاه آشنا و نزدیکه. امروز با موسس جلسه ای کوتاه داشتیم(چه باکلاسم من که جلسه دارم) و فردا هم قراره که برم واسه یه مصاحبه کاری در رابطه با رشته م. ای خدا این دیگه جور بشه واقعا....

356

| شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۰ ب.ظ

احساس یاس دارم. زندگیم رو حالت اسلوموشنه. نه الان جای خوبیه نه تکونی برای بهتر شدن میخوره و نه مطمئنم زمان که بره جلو بهتر میشه...

355

| چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۷ ب.ظ

خدایا دیگه ۲۵ سالمم تموم شده ها.دیگه بس نیس؟ بس نیس جیره خور پدر مادر بودنم؟ ای خدا تا کی چشمم به دستشون باشه؟ تا کی باید تو این خونه باشم؟ خدا چرا کار پیدا نمیشه برام؟ که این دست لامصب جلو مادر و پدر و برادر و خواهر دراز نشه دیگه؟ من خسته شدم از این خونه. دارم هر روز اینجا در جا میزنما. یکم دستمو نمیخوای بگیری خدا؟ چیز زیادی ازت نمیخواما. تا کی باید دو دو تا چهارتای پول تو جیبیمو کنم که باشگاه نرم به صرفه تره برام، که کلاس زبان ترماش زود زود تموم میشه با چه رویی هی به بابا بگم پول بده؟ که هربار دعوامون بشه عین بچه ها جوری رفتار کنه که من بگم غلط بکنم ازش چیزی بگیرم دیگه. تا کی تو این خونه باشم که حرفای مامانو تحمل کنم؟ که خواهر عوضی بهم بگه ایشالا یه شوهر برات پیدا شه؟ کوره مگه ندید دوس پسرم اومد خواستگاریم جواب رد شنید؟ که باعث و بانی اینجور تحقیر شدنش خود خواهره بود؟  یا این مادر که فقط استرسه و بد و بیراه به مادر خودش. چی بگم آخه از کجا به کی بگم....

تیرامیسو

| جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۱ ب.ظ

مزه پنیر ماسکارپنه به لعنت خدا هم نمی ارزید. بدتر از اون لیدی فینگرهایی که با عرق جبین پختم بود که از شدت شیرینی تو ذوق میزد. تیرامیسوی حاصل؟ مزه تنها چیزی که نمیده تیرامیسوست. اونقدر قهوه قوی روش ماله کشی کردم اما مزه تنها چیزی که نمیده قهوست. کاش با همون کافی میکسا درس میکردم. الانم کمین کردم تا تموم شه و بعدش با خامه فرم گرفته آماده و پنیر خامه ای و شایدم پتی بور خوابیده در کافی میکس یک بار دیگه امتحان کردم!


***دیروز غروب یهو رفتم آرایشگاه جلوی خونه و موهامو کوتاه کردم. راضیم. حتی اگه بیشترم کوتاه میکردم خوب بود.

353

| پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۸ ق.ظ

به نظرم اینایی که فقط و فقط قصد ازدواج دارن راحت ترن. نمونش همین دوستم. استوری اینستاشو که دیدم کفم برید. دقیقا با دوست یکی از کیسایی که قصد زدن مخشونو داشت عروسی کرده و حالا پاشده بودن با همون دوست مشترک رفته بودن بیرون. یعنی میخوام بگم به هر راهی قصدش فقط ازدواج بود و بس. اون وقت من اینی رو که چهار ساله میشناسم به یه دلایلی که رومم نمیشه به زبون بیارم نمیخوام. دیروز و پریروز اینقدر التماسم کرده که از خودم بدم اومده... 

352

| دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۳۹ ب.ظ
امروز نمیدونم بعد چن روز همدیگه رو دیدیم. ساعت حدود 11:30 تا 1 با هم بودیم. کیک بستنی و ساندویچ خوشمزه+ دلستر. که میگفت چون دلستر واسم سفارش دادی یعنی دوستم داری! بعدش رفتم یه عالمه وسایل شیرینی پزی خریدم. از بعدظهر استندبایم. پایان!

351

| يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۹ ب.ظ

رابطه عاطفی خیلی پیچیدس! واقعا مستأصل شدم. نمیدونم چی میخوام از جون جفتمون. فکر و خیال امون جفتمون رو بریده 

350

| شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۱۲ ب.ظ
عملاً در حال پاره شدنیم از فرط گرما و شرجی هوا. رطوبت به سان سطل آبی روی پوست می‌پاشه و در این هوای معطر باید بشینم توی اتاقی که حتی در زاویه باد کولر هم نیست کتاب 400 صفحه ای فوق تخصصی به زبان اصلی بخونم. خود استاد بود میخوند واقعاً؟
باید گامی در راستای زبان انگلیسیم بردارم. باید...